تبلیغات
ـــــــــــــــThis is a modern fairytale ــــــــــــ - یه داستان

ـــــــــــــــThis is a modern fairytale ــــــــــــ

رقص قلم بی ریا ترین کلام عشق...

یه داستان

از اوجایی موند كه بعد چند ماه تحمل دوری ، هیچ حرفی برای گفتن نداشت و من هم باز سكوت كردم ... گذشت ، تا آخر شهریور رسید به یك سفر دوری رفته بودم ، دوست داشتم بدونه هرجا كه میرم باز به یادشم ، با پیش كد همونجا یه پیام زدم تا بدونه به یادشم ، گفتم وقتی برگردم حتما به خط خودم یه زنگی یا پیامی میده ، حداقل ببینه سالم برگشتم یا نه .... اما هرگز این كارو نكرد ... شاید این حرف من توقع زیادیه ..شاید... پس تو حدود چند ماه تنها 3 بار ارتباط داشتم ....

باز دو ماهی گذشت ... اوایل آبان بود ، آخه من حدود یكسالی مشد كه حرفهایی كه نمیتونستم به اون بزنم رو در یه سایتی می نوشتم ، سایتی كه انقدر براش زیبا كرده بودم و انقدر صمیمانه نوشته بودم كه ... گفتم حالا كه نمیتونم حرفمو بعد این همه با هم بودن بهش بگم ف بذار بگم كه چه حرفایی نا گفته ای رو اونجا زدم -- هر چند هیچ وقت فكر نمی كردم یه روز نشونش بدم -- براش آدرسشو پیام زدم ، ظهر فرداش گفت : فكر نمی كردم برام چنین كاری رو كرده باشی ... گفت شوكه شدم ... زنگ زد باهام حرف بزنه ... اما از شدت ناراحتی ، اونم بعد چندین ماه نتونشتم باهاش حرف بزنم و قط كردم ... دلم آشوب بود ... وقتی حرف از نامزد زد .... انگار همه دنیا تو یه لحظه رو سرم خراب شد ، نه تونستم گریه كنم و نه بخندم ... از همون لحظه یه غصه ی عجیب بزرگی تو دلم خونه كرد كه هنوزم به دوش میكشم ... اما اجازه داد دوبار باهاش حرف بزنم ، شاید نزدیك به یك ساعت در گوشش بغضمو خالی كردم و تموم عقده ها و حرفهای نگفتمو یه جا خالی كردم .... انقدر غصه داشتم كه تموم دنیا و حتی خودمو هم فراموش كرده بودم ... هر چند خودم رو برای این روز اماده كرده بودم .... ( لابد فكر می كنید برای از دست دادنش گریه كردم ؟؟؟) نه !!! هرگز چون اگه دقت كرده باشید تو پست شماره 4 هم نوشته بودم كه خودم كشیده بودم كنار چون احساس می كردم موقعیت من باهاش جور در نمیاد ... ( اما اون با كسی ازدواج كرده بود كه از لحاظ زمانی و مكانی و .. ) با من برابر بود و شاید كمی سنش ایده آل بود ... با خودم گفت چی میشد آخه منم كه مث همون بودم حالا شاید كمی سطح پایین اما عوضش یه دل بی ریا داشتم و صاف و ساده ...

بین این همه بغضم گاهی وقتا نیم لبخندی برام میزد و میگفت یه مدت دیگه به این گریه هات میخندی ، و اینا همش احساسه ... اما من تو این چند سال و حتی بعد رفتنش هیچ وقت حتی لحظه ای فراموشش نكردم ... و تو ملكوتی ترین !!! لحظاتم به یادش بودم ....

هدف از این حرفها گله از كسی نیست كه از دستش دادم ، بلكه هنوز با جان و دل تردیدی در خواستنم ندارم و نخواهم داشت ...گله از خود دارم كه سكوت كردم سكوت كردم و اخر این شد نصیبم ، آری به قول برخی دوستان حكمت خدا بودددددد .... هر چند شاید اگه اون موقع سكوتمم میشكستم ، شاید دست رد بهم میزد ....

««« 5، 6 نفر از دوستان گفتن یه جا بنویسم برا همین نوشته زیاد شد.... »»»

شاید جای تامل برانگیزش اینجا باشه كه تو سه جای ملكوتی اونو از خدا خواسته بود ... كه جاهایش بماند.... عشقی خالی از هرگونه هوس.... عشقی پاك و خدایی داشتم ، اما همین دلی كه هم با خدا و هم با خودش در این عشق صاف بود شكست ..........

حالا من ماندم و تنهاییام ، هیچ وقت نتوانستم جای خالیشو به كسی بدم ... حتی به خاطرش كسی رو از دست دادم كه مطمئن بودم صادقانه و پاك دوستم داشت ..... اما شكایتی نه از خدا و نه از بنده ای دارم بلكه شكر گذارم ، و به عشق ابدیم خدا می بالم .... اما دل است و ما هم ادمیزاد ف وقتی گرفت ، ولی تنگ شد بعضی وقت ها نمیشه كاری كرد ....

قصه پیچیده تر از این حرفها و گفته ها و شب ها و روزهای گذشته و احساسات رد و بدل شده وسیع تر و دردناك تر ازاین حرف ها بود ... كه من شاید بیش از ده مرتبه خلاصه كردم...

دوست عزیزم تا بدین جا كه خوندی منت رو سرم گذاشتی ، انشالله تویی كه میخونی به بهترین ها برسی .....



[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ nazanin ] [ نظرات() ]